تبلیغات
تقدیر - از همه چی خسته شدم

ساقیا بده جامی زان شراب روحانی ... تا دمی بیاسایم زین غبار جسمانی

از همه چی خسته شدم

نویسنده :سهیل بی نشون
تاریخ:یکشنبه 20 آبان 1397-12:48 ق.ظ



  من از به دنیا اومدنم مکافات داشتم تا به حالا. پدر مرحومم مهلت نفس کشیدن به مادرم نداده بود. یک بچه چند ماهه که تاتی کردنش تازه داشت یاد میگرفت، مادرم بچه دیگه ای رو حامله بود. 9 تا بچه در یک خانواده! نه اینکه فکر کنید پدر آدم بی بندوباری بوده، هرگز! اتفاقا چون خیلی مذهبی بود، از اون طرف پشت بام افتاده بود. در حد افراط! میگفت سنگینی بچه رو زمین بر میداره و روزیشو هم خدا میده. این چنین بود که فکر اینجاش نمیکرد که روزی برسه که شاه بره و یک رژیم دیگه بیاد، کار به سیاست ندارم ولی میخوام بگم پدرم فکرش هم نمیکرد که اوضاع و احوالی برامون نصیب بشه تا مرغان هوا بحالمون گریه کنن. به بهانه تحریمهای آمریکا قرص های ضروری مادرم هم نتونم گیر بیارم و همشون در انبارهایی مخفی انبار بشن- لابد بعد از اینکه خرشون از پل رد شد میان وسط و میگن ما پیروز شدیم تحریمها شکسته شدن این هم داروهای کمیاب که دنبالش بودین! ولی فکرش نمی کنن که در طول اون مدت، چقدر بیماران با مرگ و درد دست و پنجه نرم کرده اند. فقط گریز کوچیکی به سیاست زدم. هدفم اینه که بگم واقعا هیچ حوره نمی شد که دست من گرفته بشه. مادر بیچاره ام تمام عمرش یا بچه داری میکرد یا غصه بچه هاش که رفتن غربت رو می کشید. لطفا نگید چرا رفتن دور دورا خونه گرفتن تا دیر سر بزنن. خب یکیشون از بچه گیش عقده شده بود که یکروز بره آمریکا و تلافی روزهای جوانی تلف شده اش رو در بیاره. به هزار جون کندنی از بنایی و اسباب بازی فروشی کنار خیابون گرفته تا مکانیکی خودش رو به هزار آب و آتیش زد تا تونست به کشوری بره که اونجا آرزوهاش رو برآورده کنه. وقتی ایران بود عشق خلبانی داشت ولی نه آشنایی نه پارتی... هیچی. نهایتش به فکرش رسید بره لا اقل مهماندار هواپیما بشه تا رنگ رو روی کشور خارجی ببینه. ولی قبولش نکرده بودند. میگفت وقتی تمام تستهای ورزشی عقیدتی زبان و ... رد کردم رفتم برای مصاحبه. یک خانم باردار نشسته بود، نوبت من که شد تلفنش زنگ زد و این خانم فقط میگفت: اوکی چشم اوکی. مشکلی نیست همین الان می نویسم! خلاصه همون شد که خانومه گفت ببخشید ظرفیتمون تکمیل شده! اونجا در دل شکسته و خسته این جوان جرقه ای زده شد که بخواد بره آمریکا مهد آرزوها. جایی که فرزندان همونایی که پرچمش رو با فندک چینی آتیش زدن اونجا دارن تحصیل و عشق و حال می کنن. قرار نیست شرح حال مابقی خانواده مو بگم. اصلا قرار نبود چیزی تعریف کنم. فقط دلم گرفته بود میخواستم چیزی بنویسم قبل از خواب. خلاصه بگم که تک تک ازدواج کردن و من یکی باقی موندم عذب! من ته صف بودم، امکانات نرسید. ما هم مذهبی بار اومدیم نه به کسی نگاه چپ کردیم نه کسی رو زمین زدیم، نه حرام خوردیم... اهل هیچی نبودیم. ولی آخرش چی ؟ هیچی! واقعا میگم هیچی! توی این چهل سال و اندی واقعاً سراغ ندارم طوری بشه که با افتخار بگم این رو خدا برام خواست. این رو خدا اجابت کرد. دعاها راه گشا نمیشه نمیدونم چرا. به نماز و دعا نیست. والله! در این زمینه ها کم نذاشتم. سالها دعا و مستحبات انجام میدادم. یک کتاب هست بنام "گنجهای معنوی" توش پر از دعاست. از من میشنوید سمتش نروید. یه مشت چرت و پرت رو با الفاظ عربی قاطی کردن. ظاهرش شاید عبارات قرانی باشه ولی به همین خدا همش چرته. خود خدا رو قسمش بدی بگی اینها واقعا کارسازه میگه نه! نمونه ها بسیارن برای فلان درد، انگشت سبابه تو بذار روی اون قسمت و این دعا رو بگو، برای بچه دار شدن فلان، برای حاجت گرفت فلان رکعت نماز با فلان شرایط و ... من خیلی ازین آداب رو انجام دادم. به اندازه کافی هم قران خوندم که تا قران رو می شنوم بتونم از کلام دیگه تشخیص بدم و معنیش رو بفهمم.... بگذریم امشب واقعا خسته ام. شاید ادامه درد دلم بعدا بنویسم.


نوع مطلب : دل نوشته 

داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.